مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
402
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بگويم كه از بهر چه پانصد دينار دهم ، ولى عشق و وجد از سخن گفتنم بازداشت . اى خليفه ، من هرچه بر وى نظاره ميكردم ، عشق من فزونتر ميشد و اندام من ميلرزيد و گونهء من زرد ميگشت و آنچه ميخواستم بگويم ، فراموش ميكردم و چنان ميشدم كه شاعر گفته : چو بلبل روى گل بيند زبانش در حديث آيد * مرا از ديدن رويت زبان بسته است گويائى پس از آن پانصد دينار بوى بشمردم . زرها گرفته ، بازگشت . من برخاسته ، خود در پى او برفتم تا اينكه ببازار گوهريان رسيد . بدكان يكى از گوهريان ايستاده ، گردنبندى از او شرى كرد . در آنجا چشمش بر من افتاده ، مرا بديد و به من گفت : پانصد دينار از بهر من بشمار . چون صاحب دكان ، مرا بديد ، بتعظيم من برخاست . من به او گفتم : گردنبند به او بده كه قيمتش بذمت من است . دخترك ، گردنبند گرفته ، برفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و شصت و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، دخترك ، گردنبند گرفته ، برفت . من بر اثر او روان شدم تا دخترك بدجله رسيد و در زورقى بنشست . من خواستم كه در برابر او زمين ببوسم . او تبسمى كرده ، برفت . من ايستاده ، برو نظر ميكردم تا اينكه بقصرى داخل شد . چون نيك نظر كردم ، آن قصر متوكل خليفه بود . آنگاه من بازگشتم و اندوه همه دنيا بر دل من بنشست و او از من سه هزار دينار گرفته بود . با خود گفتم : اين دخترك ، مال من بگرفت و عقل من ببرد . بسا هست كه جان من در عشق او تلف شود . پس از آن به خانه بازگشته ، تمامت آنچه بر من رفته بود ، بمادر بازگفتم . مادرم گفت : اى فرزند ، زينهار كه پس از اين بر وى متعرض مشو ،